هدیه دوست :: صفحه اصلي :: آتش در نیستان


v راه بی انتهای عشق
یکشنبه، ۲۱ فروردین ۱۳۸۴

Many waters cannot quench love …nor can the floods drown it .

 

تو از کجا آمدی ای بهار جاودان

و ای راه بی انتهای عشق؟

تو را با کدامين واژه می توان به تصوير کشاند

يا با کدامين چشم بی کران می توان

وسعت سبزی وجودت را تماشا کرد؟

تو کيستی که صدايت با خود حديث

مهربانی دارد و دستانت سبدی از محبت؟

تو کيستی که چشمانت به دريای بی کران

عشق متصل است و نفست بوی

گلهای رازقی می دهد؟

پس تو که تا کمال عشق راهی نداری!

بگذار مرهمی باشی برای زخم اين پرنده

پر و بال شکسته و اميدی برای دوباره

بال گشودن .

پس در  آسمانم باش تا در پناهت فرصتی

دوباره برای آزادی بيابم  و با عشق تو

زنده باشم

*******

 (متن زیر انتخاب شده از بین کامنتهای آپدیت قبلی می باشد )

امشب... در شب خيس خاطره ، در ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه هاي خسته ي زمان كه آرامشي در وجود من بود به روي يك صندلي خالي كه حالا پناه خاطره هاي خيس توبود مي نگرم ! در خواب بودم روي ابر ها راه مي رفتم و شب ها و روزها را رج مي زدم تا شايد در وجود عابري نشانه اي ازوجودت يابم ! شايد در رويا بودم كه هر تارش در بي وجودي ِ تو نابود شد ! آري ، اين دستان من است كه دنبال واژه اي ست براي دل تنگي قلب خستم ! امشب من به جاي ستاره هم آغوش شب بودم و شب پناه اين جان بي رمق من ! امشب پلك آسمان به احترام وجود تو چشم روي هم نگذاشت ! دانه به دانه اشكهايم روي گونه هام و من گله اي نداشتم چون اشكانم عادت شبانه ي من بودند و بدون گريه هايم، من در اين دنياي واررونه چيزي كم داشتم ! من در اين دنيا خيلي چيز ها كم داشتم ... شايدي خاكي براي طراوت قلبم كه آن هم با وزش ِ بادي در آغوش آسمان پنهان شد ... شايد به دنبال مثقالي نور كه آن هم در كاسه ي مسي اين سرزمين به فراموشي دستان فقر سپرده شد ! من هنوز هم در پي يك هم آوازم كه در اين قفس بسته به دنبال اكسيژني براي تازه كردن ريه هايم باشم ! من مي دانم ممكن است در همين سرزمين به ياد دستان هميشه سردت سپرده شوم ! اما من مي خواهم به قلب هميشه بهارت سپرده شوم و در همان جا خانه كنم ! تا در هر كجاي اين باغچه كه قدم بگذاري ، من با هر قدمت به ياد آن شب ها و خاطره هاي روز هاي باراني باز هم عادت هميشگي ام با من باشد و دانه دانه براي عشق از ياد رفته مان اشك بريزم ... چون هميشه در تنهايي ام همين اشك ها بود كه ياد تو را برايم زنده مي كرند ! مي خواهم براي ابد در قلبت يادگار بمانم فقط در حد يك دفتر خط خطي ويك چكنويس براي خاطرات با هم بودنمان ! نمي خواهم اين ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها بگذرد ... چون مي دانم خواهم رفت و از ياد خواهم رفت! آري ، من همان انساني هستم كه با دستا هايم در قشنگ ترين قالي زير پاهايت فقط ياد چشم هايت را بافتم ! اما آن قالي هم خيلي وقت است كه خاكي شده و به قبرستان خالي از لطف ِ خدا انداخته شده ! اما من باز گله اي نداشتم اين تقدير من بود كه با دستان خدايم نوشته شده بودند ! من مي دانم هيچ وقت با تقدير خود نمي توانم بجنگم ! اما اين تقدير با رفتن تو به وجود من باريد و كمرش خم شد ! اما باز هم اين قلب خسته ي من با ياد تو ضربانش را لحظه به لحظه مي شمارد ! تا در يك روز آفتابي دستانت را بگيرد و ببوسد ... !!!!!!!!!

( پگاه و شهرزاد )

http://www.amanate-eshgh.persianblog.com

 



بابا عظيمي :: ۹:۵۳ بعدازظهر6