July 2008(1)
December 2007(1)
November 2007(1)
March 2007(2)
February 2007(1)
January 2007(2)
December 2006(2)
November 2006(2)
October 2006(1)
July 2006(1)
June 2006(1)
May 2006(1)
April 2006(1)
March 2006(1)
January 2006(1)
December 2005(3)
November 2005(6)
October 2005(3)
September 2005(3)
August 2005(2)
July 2005(2)
June 2005(3)
May 2005(4)
April 2005(4)
March 2005(2)
February 2005(3)
December 2004(3)
November 2004(4)
October 2004(2)
September 2004(4)
August 2004(3)
July 2004(1)
مناسبتها(28)
جشن وبلاگی(6)
روزمره(17)
شعر(21)
وقتی نگاه کردم از گلی به خار رسیدم با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ای است در این همسایگی و چه حکمتی است در این بیگانگی ؟!! پروردگار پاسخ داد : بنده من چه بسیار گل هایی که زنده ماندشان فقط منوط به همین همسایگی و بیگانگی است . (خاطره ای از یک کامنت )

دوستي
در آخرين گذرگاه آينه و مهتاب,
آنجا كه ستاره هاي عاشق
چشم به راه نگاهي, تپش نوري, رهگذر تيره روزي, مي مانند
تا قطره اي نور را با تاريكي دنياي او تقسيم كنند...
آنجا كه آسمان بر انتهاي دورترين آبي دريا غبطه مي خورد
آنجا كه آخرين برفهاي زمستاني
در آغوش مهربان بهار با لالائي آفتاب
تا زمستان بعد به خواب مي روند
و روياي سفرهاي قاصدك
لبخند زنان بر ساحل پرنده هاي بي پرواز مي بارد...
آنجا كه شروع همه كلمات مهربانيست
وپايان همه قلبها به عشق مي رسد...
همانجا كه ترديد و كينه ها را راهي به جز نفس بستن نيست
و دشمني بوي مرگ مي دهد,...
راهيست سراسر مزين به شكوفه هاي دوستي و مهر
و آسمانش بي هيچ منتي,
آفتاب و ابر و باران و ستاره و مهتاب تقسيم مي كند.
آنجا خدا نزديك نزديك است
بوسه هاي مهربانش بر تمام ثانيه هاي سفر نقش بسته است
آنجا دريچه اي روشن به سوي خاطرات گذشته است
و راهي به سوي آينده اي زيبا و روشن
آنجا با افتادن سيب و آواز پرنده, سوء تفاهم نمي شود
و دوستي , زيباترين ترانه ي مسافران است
آنجا عشق رنگ لاله است
آنجا احساس ,
آبي,
رنگ درياست
آنجا زيباترين بن بست دنياست,...
بن بست دوستي./
*******

این هم عکس بابا عظیمی بنا به در خواست شما
عکس از وبلاگ ( حرف تنهایی من )
*******
(متن زیر انتخاب شده از بین کامنتهای آپدیت قبلی می باشد )
و من اکنون چه غریبم اینجا ... مثل یک قطره ی آب ... مثل یک تکه ی ابر ... مثل یک ابر که رها شد در باد ... مثل احساس درختی که دلش سوخته است ... مثل مرغی که جامانده ز کوچ ... مثل دستان کسی که ندارد احساس ... و چه سخت است در اینجا ماندن ... و بگویی که زمان، چه عذاب آور و حول انگیز است ... و چه خوب است که احساس کنی ... که کسی هست که یادت با اوست ... و چه زیباست اگر فکر کنی ... منتظر باید بود!!!!!! تا که او برگردد!!!!!!!!!!!!! ...
لنا ( بی تو من فقط سکوتم )
http://hamed1eshghe1lena.persianblog.com
از همه شما دوستان دعوت می کنم در جشن تولدی که در وبلاگ بی تو من فقط سکوتم ( لنا ) می باشد شرکت کنید .
