روزی تو خواهی آمد :: صفحه اصلي :: حدیث عشق


v آواز باد و باران
چهارشنبه، ۶ مهر ۱۳۸۴

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران بیداری ستاره.. درچشم جوبیاران
آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل لبخند گاه گاهت صبح ستاره بارآن
بازا که در هوایت.. خاموشی جنونم فریادها بر انگیخت از سنگ کوهساران
ای جوبیار جاری زین سایه برگ مگریز کاین گونه فرصت ازکف دادن بی شماران
گفتی: به روزگاران مهری به دل نشسته بیرون نمی توان کرد ، حتی به روزگاران
بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقیست آواز باد و باران

(شفیعی کد کنی)

 

(متن زیر انتخاب شده از بین کامنتهای آپدیت قبلی می باشد )
او رفت و من نشناختمش .. در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما نشناختمش .. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم .. اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست .. شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن.. زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش.. اينجا را هديه اش ميكنم . .به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد ... حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم .. چقدر هم تنها ...

زهرا ( ستاره دنباله دار دوست داشتنی )
http://www.lovely-comet.blogfa.com



بابا عظيمي :: ۹:۰۹ بعدازظهر6