غم ها و شادیها :: صفحه اصلي :: نوروز 85


v فصل انتظار
شنبه، ۱۷ دی ۱۳۸۴

سرمای شدیدی بود و باد سردی میوزید . مرد کنار خیابان در انتظار وسیله نقلیه ای بود تا به مقصدش برسد و جلوی تمام ماشینها را می گرفت و می گفت: آقا مستقیم مستقیم تا هرکجا که راهتان میخوره .  ماشینی جلوی پایش ایستاد و راننده گفت کجا؟؟ مرد گفت : مستقیم تا فلکه.  یا هرکجا شما راهتان ادامه داره. راننده گفت: سوارشو. مرد طوری از شدت سرما میلرزید که صدای بهم خوردن دندانهایش شنیده میشد . راننده گفت: میخواهی بخاری را روشن کنم؟؟ مرد گفت : بله هرچه داری روشن کن. راننده که لحظاتی پیش به علت گرمای زیاد داخل ماشین بخاری را خاموش کرده بود مجدداً آن را روشن کرد و روی درجه زیاد گذاشت ولی بازهم مرد میلرزید . دراین موقع راننده گفت : میخواهی رادیو راهم روشن کنم؟ مرد گفت : بله ؛ گفتم که هرچه داری روشن کن. اونوقت راننده رادیو را روشن کرد . مرد یقه پشت کتش را بالا کشید وسرش را توی لبه کتش کرد . صدای گوینده رادیو را شنید که داستان کوتاهی میگفت . با خودش گفت : چقدر صدای این گوینده شبیه منه وبه صدای گوینده گوش داد. گوینده میگفت : خرسی به جیرجیرکی میگفت : عاشقتم و کشته و مردتم!! و بعد جیرجیرک در جوابش گفت : الان مگه نمی بینی سوز و سرما هست و فصل صبر و انتظار ؟  برو فصل دیگه بیا مانعی نداره. خرس  عاشق پیشه هم که تاب و توان و صبر نداشت رفت تو خواب زمستانی تا فصل بعد که بیدار بشه و بیاد به معشوقش برسه.. ولی غافل از اینکه عمر جیرجیرک سه ماه بیشتر نیست. به اینجای داستان که رسید مرد گفت: ممنون آقای راننده همین جا پیاده میشم و راننده نگاهی به مرد کرد و دید کمی آرام و گرم شده و اون حالت تن لرزه را ندارد و همان طوریکه داشت مبلغی را بابت کرایه از مسافر دریافت میکرد گفت: ببین برادر منم یه موقع مثل تو بودم ولی الانه مدتی هست صبح که از خانه بیرون میایم باک ام را پر از سوخت عشق میکنم و تا شب هم کار میکنم و هیچ تن لرزه ای هم ندارم.....



بابا عظيمي :: ۹:۱۹ بعدازظهر6