July 2008(1)
December 2007(1)
November 2007(1)
March 2007(2)
February 2007(1)
January 2007(2)
December 2006(2)
November 2006(2)
October 2006(1)
July 2006(1)
June 2006(1)
May 2006(1)
April 2006(1)
March 2006(1)
January 2006(1)
December 2005(3)
November 2005(6)
October 2005(3)
September 2005(3)
August 2005(2)
July 2005(2)
June 2005(3)
May 2005(4)
April 2005(4)
March 2005(2)
February 2005(3)
December 2004(3)
November 2004(4)
October 2004(2)
September 2004(4)
August 2004(3)
July 2004(1)
مناسبتها(28)
جشن وبلاگی(6)
روزمره(17)
شعر(21)
سرمای شدیدی بود و باد سردی میوزید . مرد کنار خیابان در انتظار وسیله نقلیه ای بود تا به مقصدش برسد و جلوی تمام ماشینها را می گرفت و می گفت: آقا مستقیم مستقیم تا هرکجا که راهتان میخوره . ماشینی جلوی پایش ایستاد و راننده گفت کجا؟؟ مرد گفت : مستقیم تا فلکه. یا هرکجا شما راهتان ادامه داره. راننده گفت: سوارشو. مرد طوری از شدت سرما میلرزید که صدای بهم خوردن دندانهایش شنیده میشد . راننده گفت: میخواهی بخاری را روشن کنم؟؟ مرد گفت : بله هرچه داری روشن کن. راننده که لحظاتی پیش به علت گرمای زیاد داخل ماشین بخاری را خاموش کرده بود مجدداً آن را روشن کرد و روی درجه زیاد گذاشت ولی بازهم مرد میلرزید . دراین موقع راننده گفت : میخواهی رادیو راهم روشن کنم؟ مرد گفت : بله ؛ گفتم که هرچه داری روشن کن. اونوقت راننده رادیو را روشن کرد . مرد یقه پشت کتش را بالا کشید وسرش را توی لبه کتش کرد . صدای گوینده رادیو را شنید که داستان کوتاهی میگفت . با خودش گفت : چقدر صدای این گوینده شبیه منه وبه صدای گوینده گوش داد. گوینده میگفت : خرسی به جیرجیرکی میگفت : عاشقتم و کشته و مردتم!! و بعد جیرجیرک در جوابش گفت : الان مگه نمی بینی سوز و سرما هست و فصل صبر و انتظار ؟ برو فصل دیگه بیا مانعی نداره. خرس عاشق پیشه هم که تاب و توان و صبر نداشت رفت تو خواب زمستانی تا فصل بعد که بیدار بشه و بیاد به معشوقش برسه.. ولی غافل از اینکه عمر جیرجیرک سه ماه بیشتر نیست. به اینجای داستان که رسید مرد گفت: ممنون آقای راننده همین جا پیاده میشم و راننده نگاهی به مرد کرد و دید کمی آرام و گرم شده و اون حالت تن لرزه را ندارد و همان طوریکه داشت مبلغی را بابت کرایه از مسافر دریافت میکرد گفت: ببین برادر منم یه موقع مثل تو بودم ولی الانه مدتی هست صبح که از خانه بیرون میایم باک ام را پر از سوخت عشق میکنم و تا شب هم کار میکنم و هیچ تن لرزه ای هم ندارم.....
