اللهم عجل لوليك الفرج :: صفحه اصلي :: محرم 85


v عاشقان عيدتان مبارك
جمعه، ۱۵ دی ۱۳۸۵

اَلْحَمْدُ للهِ الَّذي جَعَلنا مِنَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ عَلِيّ ُ بْنِ اَبيطالِب، وَ الاَئمِّةِ عَلَيهِمُ السَّلام
عيد سعيد غدير ، عيدُ الله اكبر و عيد آل محمد صلي الله عليه و اله مبارك باد

********

بارالها ، خداوندا اين عيد غديرهم آمد و عيدهاي غدير ديگري هم در راه هست وعمريست چشم براه مهدي فاطمه هستيم مبادا اين استغاثه ما آنقدر دير جامعه عمل بپوشد كه چشمانمان به جمال يگانه منجي عالم بشريت و راه گشاي دنيا و آخرت بسته شود 

اَلْحَمْدُ للهِ الَّذي جَعَلَ كَمالَ دِينِهِ وَ تَمامَ نِعْمَتِهِ،
بِوِلايَةِ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ عَلِيّْ بْنِ اَبيطالِب عَلَيهِ السَّلام

سپاس خداي را كه مقرّر فرموده كمال دين و تماميّت نعمت خود را به ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليّ بن ابيطالب كه بر او درود و سلام باد.  

عاشقان ....عيدتان مبارك

مي خوام امشب دلمو باز ، بــــزنم به قلب دريا
برسم به ساحل عشق ، بشينم يه گوشــــــه تنها
روي ماسه هاي براق ، با سرانگشت فرشتــــــه
بکشم خاطـــــره هامو ، ياد روزاي گذشتــــه
بکشــم پرنده اي که ، راه پروازشــــــو بستن
به جـــــاي نوازش اون ، پر و بالشــو شکستن
وقتي خورشيد روي دريا ، مي شه همرنگ شقايق
با قلم موي نگــــاهش ، بکشــم يه قلب عاشق
بکشم عکس چشــــاشو ، که ديگه اونو نديــدم
بنويسم روي موجـــا ، قصه هايي که شنيــــدم
قصه هـايي که تو گفتي ، واسه من يه يـــادگاره
اما نيستي کـــه ببيني ، چــه به روز من مي آره
آخرين شعــري که خوندي ، توي ذهنمه هميشه
قصه عشـــــق من و تو ، قصـه سنگ ِ و شيشه
حالا جز نــــاله دريا ، ديگه آهنگي نمــــونده
هيشکي با نغمه سازش ، واســـم آوازي نخونده
ياد اون روزاي رفــــته ، تمومِ خاطرهـــــامه
که هميشه مثل ســـايه ، توي زندگي باهــــامه



از شما عزيزان دعوت مي كنم از وبلاگ ساحل... مسافر ديدن فرماييد



و من ميدانم ادامه دل من تويي ... و يانه من در امتداد تو ايستاده ام... روحم را با نورت روشن نمودي تا بدانم جز تو بندگي را نشايد ... اي پروردگار مهر آفرين ! مرا در تاريكستانهاي دنيا رهنمون شدي و مرا به خويش رها نگذاشتي ... وقتي كوچيك بودم مادر بزرگ نوراني ام ميگفتند : خدايا ما را به خويش وا مگذار ! ... هميشه توي ذهنم اين سئوال بود كه اين جمله چه معني ايي ميدهد !... و حالا در تك تك لحظات زندگي ام رد پاي خدا را ميبينم و اين يعني رها نشدن و بخود نماندن ... بار الها تو مرا آفريدي ... به بهترين شكلها ... و تو مرا به وادي دنيا رهنمون كردي ... در اين نقطه من جز تو هيچ نخواهم ... الهي دلم را از عشقهاي مجازي دنيوي پاك نمودي كه فقط تورا دوست بدارم و در مسير عشق بتو به بندگانت نيز مهر بورزم ... پس دستم بگير كه سخت لرزانم و راهم بنماي كه سرگردانم ... الهي تورا سپاس كه بر من منت نهادي و مرا با انسانهاي بزرگي آشنا كردي ... انسانهايي چون پيامبر مكرم ... علي معظم ... فاطمه مطهر ... و حسين مقدس... و ... ابالفضل ... ابالفضل ميگويم و نميدانم او را چه بنامم كه شاه دل منست و هيچ كلمه ايي را نيافتم كه در كنار نامش بنويسم جز محبت ... عباس عاشق ... عارف و ... سراپا مهر ... امروز صبح را بنام نامي آقايم ابالفضل در اين غريبستان آغاز نمودم ... و سال نو را بنام ايشان تطهير كردم ... حس خوبيست اين عاشقانه ها ... و بار پروردگارا مرا و ما را بر اين عشق تداوم بخش ...

ساحل000مسافر
http://sky2004.persianblog.com



بابا عظيمي :: ۱۱:۳۱ بعدازظهر6