November 2007(1)
March 2007(2)
February 2007(1)
January 2007(2)
December 2006(2)
November 2006(2)
October 2006(1)
July 2006(1)
June 2006(1)
May 2006(1)
April 2006(1)
March 2006(1)
January 2006(1)
December 2005(3)
November 2005(6)
October 2005(3)
September 2005(3)
August 2005(2)
July 2005(2)
June 2005(3)
May 2005(4)
April 2005(4)
March 2005(2)
February 2005(3)
December 2004(3)
November 2004(4)
October 2004(2)
September 2004(4)
August 2004(3)
July 2004(1)
مناسبتها(28)
جشن وبلاگی(6)
روزمره(17)
شعر(20)
السلام علی الحسین
و علی علی بن الحسین
و علي اولاد الحسين
و علی اصحاب الحسین
peace be upon husain and(peace be) upon ali ibn husain and (peace) upon the sons of husain
and (peace be) upon teh companions of husain
سلام بر حسين(ع)
و بر علي فرزند حسين(ع)
و بر اولاد حسين(ع)
و بر اصحاب حسين(ع)
اين كشته فتاده به هامون، حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون، حسين توست
اين نخل تر كز آتش جانسوز تشنگي
دود از زمين رسانده به گردون، حسين توست
اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون، حسين توست

خاموش محتشم كه دل سنگ، آب شد
بنياد صبرو خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه از اين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد
خاموش محتشم كه از اين شعر خونچگان
در ديده اشك مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه از اين نظم گريه خيز
روي زمين به اشك جگر گون خضاب شد
خاموش محتشم كه فلك بس كه خون گريست
دريا هزار مرثيه گلگون حباب شد
خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين
جبرئيل را ز روي پيامبر حجاب شد
و حال با اين شعر محتشم، احساس مي كنيم كه سوزناكترين و به يادماندني ترين مرثيه عالم را شنيده ايم، و به اين ترتيب يك بار ديگر به عمق مصيبت ابا عبدالله الحسين ( ع ) پي مي بريم:

الســلام علــيك يا ابا عبـــدالله
نيزه ها و تيرها و تيغ ها كاري نكرد . تشنه بودم وصل را ، خنجر به فريادم رسيد. جبرئيل آمد : بخوان ! قرآن بخوان ! بي سر بخوان ! منبري از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد.
***************
به پیش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست ! چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست ! درين ساحل كه من افتاده ام خاموش، غمم دريا، دلم تنهاست . وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست ! موج، با من مي كند نجوا، كه : « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ! كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... » مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست ! ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ، اميد آنكه جان خسته ام را ، به آن ناديده ساحل افكنم نيست
( سيد علي حسيني )
